بسم الله الرحمن الرحیم

تمدن غرب

در عصر حاضر بزرگترین تمدنی که بشر را احاطه کرده و رفته رفته در خود می‌بلعد، تمدن غرب است؛ زیرا که بیشترین قدرت و بزرگترین دست‌آوردهای مادی و صنعتی را داشته است. به همین اساس طبیعی است که بشر مرعوب آن شده و خود را در برابر آن عاجز بداند.

این موضوع در کشورهای اسلامی در حال توسعه بیشتر از دیگر کشورها به چشم می‌خورد زیرا بعضی از کشورها یا از این مرحله به سلامت عبور کرده‌اند یا حداقل با تأثیرپذیری از فرهنگ غرب، این مرحله را طی کردند. اما افغانستان از یک سو تمدن غرب را با دید شک می‌نگرد و از سوی دیگر مردم آن شناخت کافی از اسلام ندارند و در روند جنگ‌های طولانی‌ای که داشته‌است، اعتماد خود را نیز از دست داده‌اند.

کشمکش اعتقادی و عقلانی مردم افغانستان 

پس عجیب نیست که مردم افغانستان در کشمکش اعتقادی و عقلانی بین تمدن غرب و اسلام سر درگم باشند. اگرچه که تاریخ ثابت کرده است که مردم افغانستان از اعتقاد راسخی نسبت به اسلام برخوردارند و در برابر تهاجمات بیگانه مانند کوه‌های استواری عمل می‌کنند، اما بنا بر خوشرنگی تمدن غرب و ظاهر فریبنده‌ی آن نمی‌شود با اطمینان کامل از اعتقاد مردم نسبت به دین و ایمانشان به خدا سخن به میان آورد.

منظور از تمدن غرب چیست؟

منظور از تمدن غرب دست‌آوردهای علمی و تجربی آن نیست زیرا ثابت شده‌ است که ریشه‌ی تمام پیشرفت‌های غرب در اسلام است و غرب این میراث باشکوه را از اسلام گرفته است چنانکه مورخین و محققین معتدل غربی نیز این موضوع را تایید می‌کنند مانند: بریفولد، چوستاف لوبون و جورج سارتون. منظور از تمدن غرب در این‌جا فلسفه و اعتقادات و افکاری است که توسط دانشمندان و فیلسوفان آن به مردم تزریق شده است.

تمدن غرب را علما و دانشمندان این گونه توصیف کرده‌اند:

تمدن غرب با تمام دست‌آوردهای مادی و پیشرفت‌های صنعتی آن، آنچه را که باید و شاید برای پیروانش به ارمغان نیاورده است.

هر تمدنی دارای روح و جسم است درست شبیه انسان که از روح و جسم برخوردار است. جسم هر تمدنی همان پیشرفت‌های ظاهری و دست‌آوردهای آن به شمار می‌رود در حالی که روح هر تمدن، افکار و اعتقادی را شامل می‌شود که بر پیروانش تحمیل می‌کند. تمدن غرب اگرچه که از جسم خوب و قابل ملاحظه‌ای بهره‌مند است اما خالی از روح و معنویت است یا حداقل روح بسیار ضعیفی دارد.

یکی از مهم‌ترین دلایل عدم بهره‌مندی غرب از روح سالم، ناپیوستگی آن با وحی آسمانی است؛ زیرا که غرب تمام معنویات خود را از دانشمندانی می‌گیرد که یا به‌کلی وجود خدا را منکر هستند یا کم از کم شناخت درستی از خدا ندارند. به عنوان مثال اگر به ارسطو اشاره کنیم ایشان خدای خود را خالی از هرگونه تصرف و دخالت در کاینات می‌پنداشت و خدای وی فقط تماشاگر این دنیا بود و بس. به قول دکتر یوسف قرضای: چه قدر مسکین و غریب بود خدای ارسطو!

و باز خدای افلاطون را ببینیم که از خدای ارسطو بی‌چاره‌تر و درمانده‌تر بود زیرا افلاطون خدای خود را از تماشا کردن نیز محروم می‌دانست.

با این حساب وقتی که هیچ شناختی از خدا و الله در روح تمدن غرب دیده نمی‌شود چطور می‌تواند پیروانش را به معنویت و روحانیت کافی برساند؟